تبليغاتX
... تا شقايق هست زندگی باید کرد...

... تا شقايق هست زندگی باید کرد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 12:52  توسط مهدیه  | 

کاش وقتي چشم هايي ابريند
به خود آييم و سپس کاري کنيم
از نگاه زرد گلدان هاي مان
کاش با غربت پرستاري کنيم
*******
کاش دلتنگ شقايق ها شويم
به نگاه سرخشان عادت کنيم
کاش شب وقتي که تنها ميشويم
با خداي ياس ها خلوت کنيم
*******
کاش گاهي در مسير زندگي
باري از دوش نگاهي کم کنيم
فاصله هاي ميان خويش را
با خطوط دوستي مبهم کنيم
*******
کاش با چشمانمان عهدي کنيم
وقتي از اينجا به دريا ميرويم
جاي بازي با صداي موجها
دردهاي آبيش را بشنويم
*******
کاش مثل آب, مثل چشمه سار
گونه نيلوفري را تر کنيم
ما همه روزي از اينجا ميرويم
کاش اين پرواز را باور کنيم
*******
کاش با حرفي که چندان سبز نيست
قلب هاي نقره اي را نشکنيم
کاش هر شب با دو جرعه نور ماه
چشم هاي خفته را رنگي زنيم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 12:35  توسط مهدیه  | 

در كنج اتاقم نشسته ام .آنگونه كه گنگ و خاموشم ميپندارند

در كنج اتاقم تنها انديشه ام نگاه هميشه پر راز توست .

در كنج اتاقم كه نشسته ام تنها رويايم ديدار دوباره توست

به زمان مي انديشم ، به ثانيه ها ، كه آيا دوباره فرصتي هست براي از تو تازه شدن؟

نمي دانم چگونه آمدي ، نمي دانم چگونه در شبهاي تنهايي من رقم خوردي

نمي دانم كه تا چه زماني روشني بخش شبهاي تنهايي مني

نمي دانم . نمي دانم .نمي دانم

شبي كه آمدي دروازه هاي دلم را با هزار چفت و بست ، مهرش كرده بودم تا ديگر هيچ كس به آن راه نيابد

شبي كه آمدي و اولين سلام را به من هديه كردي يادت هست ؟

نمي دانستم كه در برابر عشق هيچ چفت و بستي مانع نيست

ناخواسته به قلبم پا گذاشتي و چنان محكم قدم برداشتي كه دروازه هاي قلبم به سجودت نشستند

كاش مي دانستي كه با من چه كردي

كاش مي دانستي كه سلام گرم تو چگونه مرا آرام ميكن

كاش ميدانستي كه نگاه مهربانت چگونه دلم را به آتش مي كشد

كاش ميدانستي كه طنين دلنواز صدايت چگونه مرا مسحور خويش ميكند

كاش مي دانستي .

با من بمان و بگذر از عطر نفسهايت معطر شوم .

با من بمان .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 11:13  توسط مهدیه  | 

باران
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 10:17  توسط مهدیه  | 

وقتی باران میبارد به چهره شهر که مثل آیینه می درخشد نگاه کرده ای؟

دیده ای شهر چطور چشمان خواب آلودش را باز میکند و زندگی را از سر

میگیرد؟

جویبارها را دیده ای که چطور رخت بسته و به دیار دیگری کوچ میکند؟

تا به حال قدم زدن زیر باران راتجربه کرده ای ؟ دیده ای که چگونه

روحت به پرواز د ر می آید ؟ 

 زمین خوردن کسی را که به سرعت بلندمی شود و می خند د  را د یده ای ؟

و به صدای باران که لطیف ترین موسیقی هاست گوش داده ای؟ 

دستت  را زیر باران گرفته ای؟ دیده ای که فرشته ها چطور از ناودان

آسمان به زمین می آیند و به پرواز  در زیر باران می روند ؟

اینها را دیده ای ؟

ا گر ندیده ای هیچ  از باران نمی دانی  و لطافت و شیرینیش را هم نیافته ای؟

اما برای در یافتن و حس کرد ن باران هیچ وقت د یر نیست.

باران دوباره می آید و تو میتوانی با او همدم شوی با او در کوچه ها بازی

کنی و قلبت را شستشو دهی.

باران همیشه می آید و می رود  .

او می آید تا تو را به تماشای  سرزمینهای نا شناخته ببرد و قلبت را پاک سازد .

و  او می رود تا بماند .

او می رود تا روح لطیف خود را به آ سمان بسپارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 10:15  توسط مهدیه  | 

 

خدا کنه بارون بیادجویای عدالت

رو سینه شب بباره

پليديها رو با خودش

يه جاي دوري ببره

خدا كنه كودك ناز

به راحتي به خواب بره

شب با خيال راحتي

به عالم رويا بره

خدا كنه فرشته عدالت م

ديوار شب رو بشكنه

چهره بيمار شبو

زودِ زود از بين ببره

خداكنه اسب سفيد

آدما رو سوار كنه

اونها رو همراه خودش

به شهر ايمان ببره

آدماي مهربونو

سوي عدالت ببره...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 10:13  توسط مهدیه  | 

چه زيباست به ياد تو با چشمهاي خسته گريستن

                چه زيباست هميشه در تنهايي تو را حس کردن

                                     چه زيباست در خيال با تو زندگي کردن

عزيزم نام تو بر قلبم خالکوبي شده تا فراموشت نکنم .

    نازنين من همچون نفس کشيدن تو را بخاطر مي سپارم.

                                        يک روزه ديکه هم بدون تو گذشت

ولی ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 10:15  توسط مهدیه  | 

چنان دل کندم ازدنيا که شکلم شکل تنهاييست

ببين مرگ مرا در خويش که مرگ من تماشاييست

مرا در اوج می خواهی تماشا کن

دروغين بودم از ديروز مرا امروز تماشا کن

در اين دنيا که حتی مرگ نمی گيرد سراغ من

همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها

فقط اسمی بجا مانده از انچه بودم وهستم

دلم چون دفترم خاليست قلم خشکيده در دستم

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

بجز در خود فرو رفتن چه راهی پيش رو دارم؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 10:13  توسط مهدیه  | 

اگر تو نبودی .....

کدام واژه مرا تا عروج ما می برد ؟ اگر تو نبودی سلامم را که به لبخند پاسخش می داد ؟

نگاه منتظرم راه بر نگاه که می بست ؟ از پشت پنجره چشمان من که را می جست ؟

اگر تو نبودی کدام واژه به لبهای من گره می خورد ؟ سرای خاطره ام رازدار که می بود ..؟

اگر تو نبودی دلم هوای که می کرد ؟ سفر به یاد که آغاز می توانستم ....

اگر تو نبودی فضای خاطره ام عطر یاد که داشت ؟ کدام واژه به جای تو ورد لب می شد ؟

اگر تو نبودی دل غمدیده را چه کس می برد ؟ کدام خنده مرا جان تازه ای می داد ؟

کدام شرم نجیبانه آتشم می زد ؟ کدام بغض غریبانه گریه سر می داد ؟

اگر تو نبودی به شوق که آغاز می توانستم .. به کوی که پرواز می توانستم ؟

               ترا به ساقه گندم ترا ...

                                               به سوره مریم ترا......

                                                                         به نازکی خواب یک بنفشه زیبا

                                ترابه هق هق آرام و بی صدا سوگند بمان 

           بمان که گر بمانی بهار خواهد ماند ...

                                               بمان که گر بمانی هزار خواهد خواند .....

بمان بهانه بودن . بمان دلیل سرودن . بمان امید شکفتن . که گر تو بمانی دوباره خواهم خواند ....

برای باور فردا شبانه خواهم راند . بمان که من به شوق بودن با تو .....

               به آفتاب روشن فردا سلام خواهم داد .....

                                          بمان که گر تو بمانی .... امید هم خواهد ماند ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 21:5  توسط مهدیه  | 

 

دلم به وسعت چشمهاي عاشقت تنگ است

ولـــي خطوط فاصلـه؛ چه پـررنگ است

تمام غصه ي من؛ بي كسي وتنهايي است

ولــــي اميـد رسيدنم چقدركمـــرنگ است

دگـــــر؛نخواهـم ديد آن،چشمهاي زيبا را

دلـــم بـراي نگـــاهت، چقـدر دلتنگ است

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 8:46  توسط مهدیه  | 

***********************************

من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو

به دو چيزاعتقاد دارم يكي خدا وديگري تو

من در اين دنيا دو چيز ميخواهم

يكي تو وديگري خوشبختي تو

من اين دنيا را براي دو چي ميخواهم

يكي تو وديگري برای با تو موندن تا همیشه

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 8:33  توسط مهدیه  | 

یک نفر ...

                یک جایی ...

                                      تمام رویاهاش لبخند توست ..

                                                                                  و زمانی که به تو فکر می کنه ...

....احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه ....

پس هر گاه احساس تنهایی کردی ...

                                                      این حقیقت رو به خاطر داشته باش ...

...یک نفر....

...یک جایی ...

....در حال فکر کردن به توست ....

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 16:46  توسط مهدیه  |