+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 10:14  توسط مهدیه
|
در اوج عطش قطره ياد تو بسم بود
با ان همه درماندگى و درد اسارت
يك لحظه چشم تو كليد قفسم بود
چون بخت من از فاصله ها رد شده بود
غم بود كه پيوسته رفيق نفسم بود
تا جشن حضور تو در اين سينه بگيرم
يك لحظه هم به تو خنديدن هوسم بود
گفتم كه نويسند بر سر لوح مزارم
مى خواهم و مى خواستمت تا نفسم بود!...