امروز به جاي تو، شمـــــا مي گويم
از فاجعه فاصله ها مي گويم در واژه تو خون صميميت جاري است
لايق به تو نيستي شمــــــا مي گويم
امروز به جاي تو، شمـــــا مي گويم
از فاجعه فاصله ها مي گويم در واژه تو خون صميميت جاري است
لايق به تو نيستي شمــــــا مي گويم
When you feel unlovable, unworthy and unclean,
when you think that no one can heal you,
Remember, Friend,
God Can.
وقتي احساس ميکني قابل دوست داشتن نيستي
وقتي احساس بي لياقتي و نا پاكي مي كني
وقتي احساس مي كني كسي نمي تواند دردهاي تو را التيام ببخشد
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند
When you think that you are unforgivable for your guilt and your shame Remember, Friend, God Can. وقتي احساس ميكني قابل بخشش نيستيبراي شرم و گناه هايت
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند
And when you have reached the bottom And you think that no one can hear Remember my dear Friend God Can. وقتي به انتها مي رسي و گمان ميكنيکسي نيست تا صدايت را بشنود
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند
And when you think that no one can love The real person deep inside of you Remember my dear Friend, God Does.وقتي گمان ميبري كسي نمي تواند
به خود واقعي درون تو عشق بورزد
دوست عزيز من به ياد داشته باش
خدا مي تواند.
مهتاب غمگين بود.
مي گفت زندگي را دوست ندارد.
ستاره ها دور او چرخيدند تا بخندد ولي او مي گريست.
كهكشان او را تاب داد و آسمان برايش شعر خواند.
ولي مهتاب هنوز هم غمگين بود.
دريا و جنگل برايش دست زدند و قصه گفتند
ولي فايده اي نداشت.
گل سرخ كوچك لبخند زد و گفت:
«تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.»
مهتاب اشك هايش را پاك كرد و خنديد.
آسمان و كهكشان هم خنديدند .