تبليغاتX
... تا شقايق هست زندگی باید کرد...

... تا شقايق هست زندگی باید کرد...

امروز به جاي تو، شمـــــا مي گويم

از فاجعه فاصله ها مي گويم در واژه تو خون صميميت جاري است 

 لايق به تو نيستي شمــــــا مي گويم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 10:26  توسط مهدیه  | 

When you feel unlovable, unworthy and unclean,

when you think that no one can heal you,

Remember, Friend,

God Can.

وقتي احساس مي‌کني قابل دوست داشتن نيستي

وقتي احساس بي لياقتي و نا پاكي مي كني

وقتي احساس مي كني كسي نمي تواند دردهاي تو را التيام ببخشد

به ياد داشته باش دوست عزيز من

خدا مي تواند

When you think that you are unforgivable

for your guilt and your shame

Remember, Friend,

God Can.

وقتي احساس مي‌كني قابل بخشش نيستي

براي شرم و گناه هايت

به ياد داشته باش دوست عزيز من

خدا مي تواند

And when you have reached the bottom

And you think that no one can hear

Remember my dear Friend

God Can.

وقتي به انتها مي رسي و گمان مي‌كني

کسي نيست تا صدايت را بشنود

به ياد داشته باش دوست عزيز من

خدا مي تواند

And when you think that no one can love

The real person deep inside of you

Remember my dear Friend,

God Does.

وقتي گمان ميبري كسي نمي تواند

به خود واقعي درون تو عشق بورزد

دوست عزيز من به ياد داشته باش

خدا مي تواند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 8:51  توسط مهدیه  | 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 11:46  توسط مهدیه  | 

 

 

مهتاب غمگين بود.

مي گفت زندگي را دوست ندارد.

ستاره ها دور او چرخيدند تا بخندد ولي او مي گريست.

كهكشان او را تاب داد و آسمان برايش شعر خواند.

ولي مهتاب هنوز هم غمگين بود.

دريا و جنگل برايش دست زدند و قصه گفتند

 ولي فايده اي نداشت.

گل سرخ كوچك لبخند زد و گفت:

«تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.»

مهتاب اشك هايش را پاك كرد و خنديد.

آسمان و كهكشان هم خنديدند .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 11:17  توسط مهدیه  |