روی دفتر هایم؛روی میز تحریرم روی درختان؛روی ماسه روی برف؛
نام تو را می نویسم؛
روی همه صفحه های خوانده شده؛روی صفه های پوسیده و سفید؛روی سنگ و خون وکاغذ و خاکستر؛
نام تو را می نویسم؛
روی جنگل و کویر بر آشیانه ها و گل های کاووسی ؛
نام تو را می نویسم؛
روی همه تکه پاره های آسمان لا جوردی؛روی آفتاب و روی مرداب پوسیده؛روی رودخانه؛
نام تو را می نویسم؛
و به نیروی یک واژه زندگی را از سر می گیرم؛من برای شناختن و نامیدن تو ؛پا به این جهان گذاشتم
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 13:29  توسط مهدیه
|
یک دعا می کنم .... بگین آمین !!!
خدایا آنکه در تنهاترین تنهائیم
تنهای تنهایم گذاشت
خواهشی دارم ........
تو در تنهاترین تنهائیش
تنهای تنهایش نذار ؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 10:48  توسط مهدیه
|

دلم می خواد... توی این ماه محرم یه چیزی ازت بخوام...
می خوام . از ارباب بخوای برات کربلا مون را امضاء کنه اجازه بگیری . شاید بگی چرا خودم نمی گم. راستش منی که بار گناهام و با این قلب سیاهم .خجالت می کشم . هر چی باشه تو پیش ارباب آبروئی داری می خوام تو ازش بخوای ... تمام عمر به عشق حسین نفس زدیم . با طپش های قلبم سیاه مون حسین.. حسین.. گفتیم. یا حسین ما را دریاب.
نزار کربلا را ندیده از این دنیا بریم.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 12:20  توسط مهدیه
|