تبليغاتX
... تا شقايق هست زندگی باید کرد...

... تا شقايق هست زندگی باید کرد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 10:0  توسط مهدیه  | 

 برایم تنها...

همین پنجره ی رو به دریا مانده است!

رو به دریا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 19:8  توسط مهدیه  | 

چهار شمع به آرامی می سوختند و با هم گفتگو می کردند.

محیط به قدری آرام بود که گفتگوی شمع ها شنیده می شد.

اولین شمع می گفت : من « دوستی » هستم اما هیچکس نمی تواند مرا شعله ور نگاه دارد و من ناگزیر خاموش خواهم شد.

شمع دوستی کم نورتر و کم و کم نورتر شد و خاموش شد.

شمع دوم می گفت : من « ایمان » هستم اما اغلب سست می گردم و خیلی پایدار نیستم.

در همین زمان نسیمی آرام وزیدن گرفت و او را خاموش کرد.

شمع سوم با اندوه شروع به صحبت کرد:

من « عشق » هستم ولی قدرت آن را ندارم  که روشن بمانم. مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند. آنها حتی فراموش می کنند که به نزدیکان خود عشق بورزند!.

و بی درنگ از سوختن باز ایستاد.

در همین لحضه کودکی وارد اتاق شد. چشمش به شمع های خاموش افتاد و گفت : شما چرا نمی سوزید! مگر قرار نبود تا انتها روشن بمانید؟

و ناگهان به گریه افتاد.

با گریه کودک شمع چهارم شروع به صبحت کرد و گفت :

نگران نباش! تا زمانی که شعله من خاموش نگردد شمع های دیگر را روشن خواهم کرد.

من امید هستم.

کودک با چشم هائی که از شادی می درخشیدند شمع امید را در دست گرفت و دوستی - ایمان و عشق را شعله ور ساخت.

شمع " امید " زندگی شما هرگز خاموش نگردد تا همیشه

 آکنده از " دوستی - ایمان و عشق " باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 8:42  توسط مهدیه  |