اعیاد بزرگ قربان و غدیر بر همگان مبارک

«..... روزها گذشت و و گنجشک با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغ او را از خدا ميگرفتند و خداوند هر بار به آنها اينگونه پاسخ ميداد : می آيد ، بالاخره می آيد ، من تنها گوشی هستم که غصه هايش را می شنود و يگانه قلبی ام که دردهايش را در خود نگه می دارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند .
گنجشک هيچ نگفت ،اما خدا لب به سخن گشود :
با من بگو از آنچه سنگينی سينه ی توست !
گنجشک گفت : لانه ی کوچکی داشتم ،
آرامگاه خستگی هايم بود و سرپناه بی کسی هايم !
تو همان را هم از من گرفتی !
اين طوفان بی موقع چه بود ؟؟؟؟
از لانه ی محقرم چه می خواستی ؟؟؟
کجای دنيا را گرفته بود ؟؟؟ !!!
.... و سنگينی بغض راه بر کلامش بست .
سکوتی در عرش طنين انداز شد .
فرشتگان همه سر به زير انداختند .
خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود ، خواب بودی ،
باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند ؛ آنگاه تو از کمين مار پرگشودی!
گنجشک خيره در خدايی خدا مانده بود .
و خداوند ادامه داد : و چه بسيار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته ، به دشمنی ام برخاستی !
اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چيزی در درونش ريخت و های های گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد . »

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدا با من است،
که فرشته ها برایم دعا میکنند،
که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد.
یادم باشد که قاصدکی در راه است،
که بهار نزدیک است،
که فردا منتظرم می ماند،
که من راه رفتن می دانم و دویدن،
و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد.
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدای من اینجاست همین نزدیکیها،
و من، تنها نیستم


